|
یادی از دختر کوچیکت میکنی؟؟؟
|
||
|
سلام مامانی خیلی وقته نیومدم...
مامان میدونم خبر داری
آجی داره عروس میشه..نمیدونم خوشحال یاشم یا ناراحت..تنها میمونم.. بعد مراسمش ب یادت گریه کردم...دوس داشتم میبودی و ذوق میزدی..دوست دارم مامانم..
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:31 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
سلام مامانی
خوبی؟؟ دیر اومدم بازم؟؟ اون روز که سالگردت بود خیلی سخت بود اما سبک شدم میگی چرا سخت؟؟ آخه مامی جون تا رسیدیم و داداشی زد رو ترمز من دلم ریخت نمیدونم چرا مامان تا رسیدم خودت که دیدی واست یاسینو خوندم فقط میخواستم واست بخونم نمیخواشتم هیچی جلومو بگیره ولی... میدونی مامان چرا من کم میام سر مزارت؟؟ بخدا سخته مامان بیای ببینی جای مادرت ی سنگ سرد هست بخدا سخته ..خاله گریه میکنه اما تو که میدونی من چه آدمیم جلو کسی گریه نمیکنم اما اون روز فرق داشت بالاتر از مزار تو اونور ی مادر دیگه رفته بود و ومداح داشت میخوند خیلی سوختم خیلی مخصوصا وقتی گفت..چی بگه دختری که مادر نداره مامان سرم تو ران بودو تموم جونمو میکندم اشکم نیاد اما خاله از ی طرف بلند بلند گریه میکرد زن عمو از ی طرف آجی مثل همیشه آروم ..سرم پایین بود تا کسیو نبینم و بغضم بترکه اما ی لحظه که سرمو آوردم بالا دیدم بابا چطور داره گریه میکنه دیگه نتونستم خودمو بگیرم انگار تازه رفته بودی نگار نه انگار سال پنجم بود..دوباره سرمو گرفتم پایین با دیدن اشک بابا دیگه احساس میکردم نیازی نیس خود دار باشم دیگه واسه دل کی خودمو نگه دارم؟؟؟ بابا؟؟ اون که خودش ...سرمو گرفتم پایین فقط به قران نگاه میکردم ..خیلی سعی کردم خودمو بگیرم اما آخرش اونقدر اشک تو چشمم جمع شد که با ی پلک زدن همینطوری اشکام می ریخت..دلم میخواس بلند گریه کنم مثل بقیه اما نتونستم عادتمه آروم گریه کنم..اگه بلند گریه کنم جلو ی نفر دیگه ی جوری میشم یکم که گذشت گریمون بند اومد ..سبک شدم دلم خیلی سبک شد خیلی وقت بود به این شدت گریه نکرده بودم یس رو خونده بودم و قران روی مزارت بود..ی حسی بهم میگفت این قرآن نباید رو زمین بمونه دوباره برداشتمشو شروع کردم بخوندم ۱۰۰و خورده ای هم از بقره خوندم واست دلم خیلی میخواس بلند شم خودم تنها برم گلزار شهدا که بالاتره اما نرفتم.. برگشتیم..باز خوبه نوه ی عمو خونمون بود که با دیدنش بخندم.. مامان راستی امتحانمم تموم..یادته همیشه چقدر اذیتت میکردم تا مشقامو بنویسم؟؟ امتحانمو خوب دادم معدلم بالا میشه اما هنوز بهمون کارنامه ندادن...این چند روزم همش میان المپیاد میندازن به جونمون منو دو تا دیگه از بچه ها رو شناسایی کردن هی فرتو فرت المپیاد به قول مهسا دوستم زرنگ بودنم دردسر داره...من که نمیخونم حال ندارم بعد امتحانا دیگه اصلا نمیتونم بخونم.. مامان کجایی که فردا.. فردا قراره آجی با خاله برن واسه داداشی خواستگاری...اگه تو بودی.. اگه تو بودی .. راضیم به رضای عشقم اصلیم خدا.. خداافظ مامان جونم
+
تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 2:28 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
سلام مامانی
امروز سالگردته... برات یس میخونم. دوست دارم امروزم باید مثل همیشه خودمو شاد نشون بدم.. دوست دارم مامان
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 14:5 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
خدایا خیلی دوست دارم
+
تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 22:1 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
سلام مامانم ببخش نبودم
مامانی امشب ساعت ۳ شب منو بدنیا اوردی ...ممنون که حاضر شدی بخاطر من درد بکشی اما خووو مادر من حالا که منو بدنیا اوردی خووووووووووو تا اخرش پیشم میموندی اگه فردا جور شد به داداشی میگم بیارتم پیشت دوست دارم مامانی امشب بیشتر از همیشه تو فکرتم نمیدونم توام تو فکرم هستی یا نه ولی ...بیخیال راستی کادو میخوام یالا..بدو بیا تو خوابم
+
تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 22:41 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
سلام مامانممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
من برگشتم حیف که باهام نبودی همش یه جاهایی فک میکردم سعی میکردم تصور کنم اگه بودی چی میگفتی چی میکردی
+
تاريخ پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 19:26 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
مامانی سلام اومدمیه خبر بدمو برم
داریم میریم مشهد الان داریم وسایلو جمع میکنیم فردام حرکت میکنیم با اینکه ضدحاله ناجوری خوردم خیلی خوشحالم مامانی دفعه قبل خودت باهامون بودی اما حالا فقط عکستو با خودم همراه کردم که اونجا اگه خواستم بات دردو دل کنم خیللی ذوق دارم منو بابایی و آجی و دخترعمو سکینه میریم داداشیا نمیان دیگه باید برم رو ام پی تری آهنگ بزنم وگرنه آجی کلمو میکنه اعصابش خرابه به بهونه کمر درد از لباسشویی جیم زدم میخواستم بیام نت گفتم الان میگه کممرت درد میکنه اما میتونی بری اینترنت گفتم رو ام پی تری اهنگ بزنم یه تیر دو نشون تصور قیافش وقتی اینا رو میگه خندم میندازه میتونم تصور کنم چه حرصی میخوره
+
تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 12:17 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
سلام مامانی کارناممو گرفتم معدل کلم ۶/۱۹ شد.یخورده نسبت به ترم اول(۴۰/۱۹) پایینه اما بازم خدا رو شکر
راستی مامانی الان حدودا۵۴ یا۵۵روزه که با داداشی قهرم تقصیر خودشه..بخواب ببینه که من همچین کاری بکنم..اصلا مگه اون کیه اصلا برام مهم نیس که داداشی بره تهران بخاطر اون دختره بی صاحب تو که میدونی من چقد از دوستی دختر و پسر متنفرمممممممم من داداشیو دوس دارم اما میدونی لجیم دارم که اگه در اومد دیگه در اومد و هیچکس واسم مهم نیس الانم اگه نیای بخوابم تو هم میری تو لیست سیاهم هااا دیگه بسه میدونی چقده تو خوابم نیومدی اگه نیای منم بات قهر میکنم اصلا اگه نیای ماجرای قهرم با داداشی رو بت نمیگم......
+
تاريخ سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 4:8 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
مامانم اینم خیلی دوس دارم باورم نمیشه خودم گفتمش!!فکر کن من همون دختر جغله ی شیطون حالا از این حرفا میزنم آجیم هنوز باورش نشده که اینا رو من میگم
سرنوشت حسین بود که نیمش همچون(مانند)خورشید برنیزه بتابد و زشتی ها را نابود سازد و نیم دیگرش را زمین تفتیده ی طف مانند نگینی زمردین در برگیرد سرنوست حسین بود که مظلومانه در محاصره ی سی و سه هزار خون آشام مظلومانه پرپر شود شاید باید انگشت اشارت حسین قطع میشد تا تمام انگشت های اشاره امروزه به سمت کرب و بلایش باشد شاید باید انگشتر حسین به یغما میرفت تا نامش برنگین دلها و انگشترها ثبت شود شاید... مامانی اینم اونی که گفتم میذارم بعدا همون که گفتم خودم خیلی دوسش دارم حرفای دلمه یعنی اولش یخورده ناموزونه بیشتر از اینکه قشنگ باشه حرف دلمه احساساتی که حوصله ی جور کردن آخرو اولشو نداشتم اگه خوشت نیومد ببخش من همون تیکه آخر که پررنگش کردمو دوس دارم آخه میدونی اصلا متوجه نبودم چی مینویسم اما وقتیفهمیدم خودم تعجب کردم خیلی خفن نیس اما دوسش دارم. ساقی کودکان حرم حسین عباس، در راه حسین دستانش را داد.. ساقی بی دست... میان دو ابرویش فاصله افتاد آیا میتوان کسی را یافت که سزاوارتر از عباس به گریه باشد آیا کسی را توان این هست که سزاور تر از عباس به اشک باشد؟؟آیا کسی میتواند مانند عباس حماسه آفرینی کند نه او جوانمردیست که حسین را در کربلا گریاند.. ای عباس ای آبرو بخش اشک ای امید حسین ای پناه زینب ،آرامش سکینه تو به همه آرامش میدادی اما نمیدانم چه کسی به تو آرامش میاد آخ از دست حواس انسان، حسین را فراموش کردم تو از حسین آرامش میگرفتی و از بس بزرگوار بودی به دیگران هم از آرامش شگرفت بخشیدی، ای ساقی بی تو آرام دل زینب کیست؟؟ کودکان ازچه کسی طلب آب کنند ؟؟که امیدشان باشد در آن جهنم آتشین در محاصره ی سی و سه هزار کفتار؟؟ کاش میدی بعد از رفتنت...و میدیدی کودکان وقتی بوی خطر را احساس کردند و فهمیدند در این رفتن بازگشتی نیست چگونه اشک میریختند و میگفتند عموجان برگرد ما تشنه ی توایم اما تو در کنار علقمه صحنه ای را مرور میکردی که کودکان سینه برخاک میگذاشتند تا التهاب عطششان را کاهش دهند(تا التهاب عطش به مدد خاک کاهش یابد،تا خاک در نبود آب کودکان را پناه دهد) نمیتوانستی بدون آب برگردی تجسم لبخند مولایت حسین جانی تازه به تو میبخشید و انگیزه ای برای رساندن آب و تو بیش از این که تشنه ی آب باشی تشنه ی حسین بودی، تشنه ی شادی حسین حتی تفکر اینکه نتوانی آب به خیمه برسانی ...آرزو میکردی از همان علقمه میرفتی..میدانستی کودکان تو را میخوانند؟؟ نبودی تا لهیب های سکینه را ببینی... تو آن طرف ازمحاصره ی چهار هزار نفر گذشته بودی هر لحظه بر حسین و سکینه زینب یک سال گذشت همگی پیر شدند، حتی فکر اینکه تو برخاک باشی هفت بند وجودشان را میگسست حسین بی تاب و بی قرار در هجوم افکاری که وحشیانه به مغزش هجوم می اوردند) راهی علقمه شد ...عباس افتاده و دست ها از پیکر جدا افتادند بین دو ابرو فاصله تیری سه شعبه و زهر آلود به هیبت خنجر در چشم نازنینت تیری در قلبت ..کثرت تیرها نشان از تیرباران چهار طرفه میداد صدای پای حسین می امد حسین رنگ پریده نزدیک شد و علمدار رشیدش را غرقه درخون دید تو گفتی اندکی صبر کن تا برادرم بیاید و باردیگر او را ببینم چه میگفتی عباس حسین که آنجا بود؟؟زندگی تو بالای سرت بود؟آب تو قد خمیده آمده بود تا عطشت را به نگاهی به دست فراموشی بسپارد؟؟چرا چنین گفتی؟؟ آه و آه تیر رفته در چشمت فراموشم شد، تو اورانمی دیدی کمر حسین را شکستی پهلوان!!اما نه تو فقط کمر حسین را نشکستی کمر هفت آسمان را هم.چگونه تاب آوردی تمسخره دشمنان آری آن سیه دلان حسین را به خاطر داشتنه علمداری بی دست و از دست رفته مسخره میکردند. لحظه ای بعد حسین سرت را بر سینه میفشرد و تو میگویی برادر خون از صورتم بگیر تا بار دیگر رخ ماهت را ببینم و اخرین صدا از حنجره ی عطشناکت برآمد حرف تو نشان از آن داشت که فاطمه بربالینت حضور دارد .تو به او خوشامد میگفتی. فاطمه بربالین تو بودکه حسین را (برای اولین بار)برادر میخواندی تو در بدرقه ی نگاه حسین و فاطمه با دوبال تا بهشت خدا پرگشودی حالا حسین است و کربلا تو با بزرگواری خود از حسین خواستی به خیمه هایت نبرد .شاید میدانستی خیمه ها با دین تن بی دست تو ....شاید سرنوشتت بود که مزار پاکت از شهدای دیگر دور تر باشد تا بیشتر بدرخشی و نور خود را نمایان کنی او حسین است که از علقمه می آید اری به گمانم خودش است اما او رشید است چرا مانند کسانی که کمری شکسته دارند خمیده شده چرا رنگ به رخسارش نمانده مگر درعلقمه چه دیده؟؟؟. حسین امد و همه نگاه ها تشنه کام خبری از عباس رشید بود همه منتظر خبری از عمو بودند تا مانند آبی برجان عطش زده شان بریزد و چه پاسخی واضح تر از این که تو عمود خیمه ی عباس را کشیدی خمیمه فرو ریخت و شیون خیمه نشینان دشت را پر کرد کودکان در ارزوی خوردن آب از دست ساقی سوختند اما نمیدانستند برای ساقی دستی نمانده،نه مشکی نه دستی نه علمی ساعتی بعد حسین،کربلا،تیغ،تیر ،سنگ ،گودال ،دوازده ضربه و شروع سفر سر سرگردان... کربلا تمام شد شهدا رفتندتا برای همیشه بمانند. آره مامان یه جا خوندم جدا افتادن تمام مزارا حکمت داره داستان داره.مثل حبیب بن مظاهر به قول آقای سنگری پیر پارسای کربلا مامان حبیب خیلی مهم بوده و فرمانده ی بعد از حضرت عباس بوده حتی وقتی معاویه کمیل و بقیه یارای امام علیو میکشه جرات نمیکنه حبیبو بکشه یه داستان از کرامت حبیب شنیده بودم که جالب بود یه مردی بود که خودش حبیبو دیده بود اگه وقت داشتم بعدا میذارم برات.خیلی دوسشون دارم خیلییییییییییییییییییییی واقعا نمیدونم چقد کربلا رو دوس دارم یه چیز عجیبش اینه که همه خوبیا توش وجود دارن در عین حال بدترین بدیا رو هم میتونی اونور ببینی اینور خوبترین بنده های خدا. اونور اونایی که حتی لیاقت اسم بنده ی خدا رو هم ندارن کسایی که روحشونو به شیطون فروختن به حکومت ری به حسادت به شکم پرستی مامان کلی حرف دارم از کربلا یه دفعه برات میگم چطور اون شمری که جانباز علی(ع) بود شد قاتل پسرش.کلی از معجزات حضرت عباسو تو کامپیوتر دارم که از اونا برات میذارم خوبه؟؟دیگه چیکار کنم که بیای به خوابم؟؟؟
+
تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 3:19 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
سلام مامانی اینم اونی که گفتم میذارم بعدا همون که گفتم خودم خیلی دوسش دارم حرفای دلمه:
ساقی کودکان حرم حسین عباس، در راه حسین دستانش را داد.. ساقی بی دست... میان دو ابرویش فاصله افتاد آیا میتوان کسی را یافت که سزاوارتر از عباس به گریه باشد آیا کسی را توان این هست که سزاور تر از عباس به اشک باشد؟؟آیا کسی میتواند مانند عباس حماسه آفرینی کند نه او جوانمردیست که حسین را در کربلا گریاند.. ای عباس ای آبرو بخش اشک ای امید حسین ای پناه زینب ،آرامش سکینه تو به همه آرامش میدادی اما نمیدانم چه کسی به تو آرامش میاد آخ از دست حواس انسان، حسین را فراموش کردم تو از حسین آرامش میگرفتی و از بس بزرگوار بودی به دیگران هم از آرامش شگرفت بخشیدی، ای ساقی بی تو آرام دل زینب کیست؟؟ کودکان ازچه کسی طلب آب کنند ؟؟که امیدشان باشد در آن جهنم آتشین در محاصره ی سی و سه هزار کفتار؟؟ کاش میدی بعد از رفتنت...و میدیدی وقتی بوی خطر را احساس کردند و فهمیدند در این رفتن بازگشتی نیست چگونه اشک میریختند و میگفتند عموجان برگرد ما تشنه ی توایم اما تو در کنار علقمه صحنه ای را مرور میکردی که کودکان سینه برخاک میگذاشتند تا التهاب عطششان را کاهش دهند(تا التهاب عطش به مدد خاک کاهش یابد،تا خاک در نبود آب کودکان را پناه دهد) نمیتوانستی بدون آب برگردی تجسم لبخند مولایت حسین جانی تازه به تو میبخشید و انگیزه ای برای رساندن آب و تو بیش از این که تشنه ی آب باشی تشنه ی حسین بودی، تشنه ی شادی حسین حتی تفکر اینکه نتوانی آب به خیمه برسانی ...آرزو میکردی از همان علقمه میرفتی..میدانستی کودکان تو را میخوانند؟؟ نبودی تا لهیب های سکینه را ببینی... تو آن طرف ازمحاصره ی چهار هزار نفر گذشته بودی هر لحظه بر حسین و سکینه زینب یک سال گذشت همگی پیر شدند، حتی فکر اینکه تو برخاک باشی هفت بند وجودشان را میگسست حسین بی تاب و بی قرار در هجوم افکاری که وحشیانه به مغزش هجوم می اوردند) راهی علقمه شد ...عباس افتاده و دست ها از پیکر جدا افتادند بین دو ابرو فاصله تیری سه شعبه و زهر آلود به هیبت خنجر در چشم نازنینت تیری در قلبت ..کثرت تیرها نشان از تیرباران چهار طرفه میداد صدای پای حسین می امد حسین رنگ پریده نزدیک شد و علمدار رشیدش را غرقه درخون دید تو گفتی اندکی صبر کن تا برادرم بیاید و باردیگر او را ببینم چه میگفتی عباس حسین که آنجا بود؟؟زندگی تو بالای سرت بود؟آب تو قد خمیده آمده بود تا عطشت را به نگاهی به دست فراموشی بسپارد؟؟چرا چنین گفتی؟؟ آه و آه تیر رفته در چشمت فراموشم شد، تو اورانمی دیدی کمر حسین را شکستی پهلوان!!اما نه تو فقط کمر حسین را نشکستی کمر هفت آسمان را هم لحظه ای بعد حسین سرت را بر سینه میفشرد و تو میگویی برادر خون از صورتم بگیر تا بار دیگر رخ ماهت را ببینم و اخرین صدا از حنجره ی عطشناکت برآمد صدای حرف تو نشان میداد که فاطمه بربالینت بود به او خوشامد میگفتی فاطمه بربالین تو بودکه حسین را برادر میخواندی تو در بدرقه ی نگاه حسین و فاطمه با دوبال تا بهشت خدا پرگشودی حالا حسین است و کربلا تو با برزگواری خود از حسین خواستی به خیمه هایت نبرد .شاید میدانستی خیمه ها با دین تن بی دست تو ....شاید سرنوشتت بود که مزار پاکت از شهدای دیگر دور تر باشد تا بیشتر بدرخشی و نور خود را نمایان کنی او حسین است که از علقمه می آید اری به گمانم خودش است اما او رشید است چرا مانند کسانی که کمری شکسته دارند است چرا رنگ به رخسارش نمانده مگر درعلقمه چه دیده؟؟؟. حسین امد و همه نگاه ها تشنه کام خبری از عباس رشید بود همه منتظر خبری از عمو بودند تا مانند آبی برجان عطش زده شان بریزد و چه پاسخی واضح تر از این که تو عمود خیمه ی عباس را کشیدی خمیمه فرو ریخت و شیون حیمه نشینان دشت را پر کرد کودکان در ارزوی خوردن آب از دست ساقی سوختند اما نمیدانستند برای ساقی دستی نمانده نه مشکی نه دستی نه علمی ساعتی بعد حسین،کربلا،تیغ ،سنگ ،گودال ،دوازده ضربه و شروع سفر سر سرگردان... کربلا تمام شد شهدا رفتندتا برای همیشه بمانند
+
تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 3:14 نويسنده یه بچه ی لوس و مامانی
|
|
|
|